درجوستجوی تنهای
گر همسفر عشق شدی مرد خطر باش ، هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش .
سلام دوستان ببخشید چند روزی نبودم وا دسرسیم به اینتر نت کم بود یه جوکه توپ برو رو ادامه مطلب ببین بخنده یه روز تو یه هواپیما یه ایرانی یه افغانی یه عراقی سوار بودن یهو شیطون ظاهر میشه بارفتنت آرزوهایم مرد تمام رویای سوخت احساسم از پا افتاد خداحافظ نگو وقتی هنوز درگیر چشماتم خداحافظ نگو وقتی تو هر جا باشی همراتم تو اون گرمای خورشیدی که میری روبه خاموشی نمیدونی چقدر سخته شب سرد فراموشی شبی که کوله بارت رو میونه گریه می بستی یه احساسی به من میگفت هنوزم عاشقم هستی خداحافظ نگو وقتی هنوز درگیر چشماتم خداحافظ نگو وقتی تو هر جا باشی همراتم چرا حالت پریشونه چرا مایوس و دلسردی خداحافظ نگو وقتی هنوزم میشه برگردی تو یادت رفته اون روزا یکی تنها کست می شد خداحافظ که میگفتی خدا دلواپست میشد خداحافظ نگو هنوز درگیر چشماتم خداحافظ نگو وقتی... من او را رها کردم
تا او خود را در یابد و چقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی اما من انقدر او را دوست دارم که او را رها میخواهم برای همیشه رها از تمامی بندهاوزنجیرها هر چند او هیچگاه در بند من گرفتار نبود چرا که من خود اینگونه خواستم و هیچگاه بخاطر همیشه بودن با او برای او بندی نساختم اما او ....... در بند خود گرفتار بود .... ای کاش از خود رها شود همانگونه که من با او از بند خود رها شدم دکتر شریعتی
چه زیبا در مورد زن حرف زده بخونید خالی از لطف نیست سخنان دکتر
شریعتی در مورد زن 1- هیچ وقت مجبور نیستی به تعداد
موهای سرت بری خواستگاری. کافیه فقط یه “بله” کوچولو بگی اونم با هزار
منت و ناز و کرشمه. 2- به سادگی آب خوردن می تونی چند
تا پسر رو تو کوچه به جون هم بندازی. (روشش رو خود خانما بهتر می دونن. پس
نیازی به نوشتن نیست!!) 3- هیچ موجود دیگه ای مثل تو تا این
حد ریزبین و بادقت نیست که در یک نگاه، مارک کفش زری خانم یا مدل موهای
کبری جونو بفهمه. 5- آنقدر زود همه چی رو می گیری که
شش سال زودتر از آقایون به تکلیف می رسی. 6- بزرگترین پوئن: خیالت از بابت
سربازی راحته! صد سال سیاهم که دانشگاه قبول نشی ککتم نمی گزه. 7- تو اماکن عمومی با خیال راحت می
تونی جیغ و داد راه بندازی چون به هر حال کی وجودشو داره که رو یه دختر
صداشو و احیانا خدایی نکرده دستشو بلند کنه؟!! 8- در تاریخ جهان به زیرکی معروفی. 9- می تونی هزار بار هم فیلم رومئو و
ژولیت رو ببینی و باز گریه کنی. 10- و مهم تر اینکه هیچ وقت از گریه
کردنت خجالت نمی کشی. 11- یه چیز باحال:هم
دامن می پوشی و هم شلوار! 12- بهشتم که زیر پای امثال شماست. 13- فقط تویی که می دونی بوی خاک
بارون زده تو شبای پاییزی چه جوریه. 14- از قدیم گفتن: پشت هر مرد موفقی
زنی باذکاوت بوده. 15- هیچ کی نمی دونه دقیقاً تو فکرت
چی می گذره؟ (فروید، پدر روانشناسی جهان گفته:بزرگترین سوالی که هرگز پاسخ
داده نشده و من هم هرگز پاسخ ان را نیافته ام این است که یک زن چه می
خواهد؟) 16- چند تا از جنگ های بزرگ تاریخ
جهان به خاطر عشق شدید مردها به جنس تو بوده. 17- نماد الهه عشق،
زیبایی، جنگ و عقلانیت در یونان باستان به شکل زنه. 18- یادت باشه که خداوند، تمام جهان
رو به خاطر برکت وجود یک زن آفرید. (خانم فاطمه زهرا) 19- با اینکه از مردا ضعیف تری ولی
لازم نیست صدتا کلاس کاراته و تکواندو و از این جور چیزا بری…به یه چنگ و
گیس کشی بسنده می کنی. ساده دل-من-که می پنداشتم عشق!فصل مشترک من و توست و تو میراث خوار جنونی هزار ساله بودی که از اجدادت به تو رسیده بود تو از ابدیتی دم میزدی که مرا یارای رسیدن نبود و من همه ی همتم کشف آتش بود نا بدان پناه برم از وحشت ثانیه هایی که هر لحظه بر روحم آوار می شدند من از تو چه می خواستم،جز روحت؟ و تو از من آه......خنده ام می گیرد! چه تضاد نامبارکیست فاصله طبقاتی اندیشه های من و تو من! شب تا سحر در بارش یکریز باران و تگرگ آب می شدم و تو انگار هیچ نمی خواستی این را درک کن،شاید قوه ی ادراکت..... من از تو تندیسی از وفا و مهربانی ساخته بودم و میان این همه وهم و واهمه معبدی ساخته بودم شاید عبادتگاه خلوت شب هایم باشد...... دوست داری از من بپرسی؟ آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند. می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند. حال و نه در آینده زندگی می کنند. بیاموزند؟ انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند. زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند. ها است. احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند. دوست داشته باشید آنها بدانند؟ ببین تمام من شدی اوج صدای من شدی بت منی شکستمت وقتی خدای من شدی ببین به یک نگاه تو تمام من خراب شد چه کردی با سراب من که قطره قطره آب شد به ماه بوسه می زنم به کوه تکیه می کنم به من نگاه کن ببین به عشق تو چه می کنم به ماه بوسه می زنم به کوه تکیه می کنم به من نگاه کن ببین به عشق تو چه می کنم منو به دست من بکش به نام من گناه کن اگر من اشتباهتم همیشه اشتباه کن نگو به من گناه تو به پای من حساب نیست که از تو آرزوی من به جز همین عذاب نیست هنوز می پرستمت هنوز ماه من تویی هنوز مومنم ببین تنها گناه من تویی به ماه بوسه می زنم به کوه تکیه می کنم به من نگاه کن ببین به عشق تو چه می کنم به ماه بوسه می زنم به کوه تکیه می کنم به من نگاه کن ببین به عشق تو چه می کنم "گابریل گارسیا مارکز" سیزده خط برای زندگی یک دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلکه بخاطر شخصيتی که من در هنگام با تو بودن پيدا مي کنم. دو هيچکس لياقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنين ارزشی دارد باعث اشک ريختن تو نمی شود. سه اگر کسی تو را آنطور که مي خواهی دوست ندارد، به اين معنی نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. چهار دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگيرد ولی قلب تو را لمس کند. پنج بدترين شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسيد. شش هرگز لبخند را ترک نکن، حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود. هفت تو ممکن است در تمام دنيا فقط يک نفر باشی، ولی برای بعضی افراد تمام دنيا هستی. هشت هرگز وقتت را با کسی که حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران. نه شايد
خدا خواسته است که ابتدا بسياری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب
را، به اين ترتيب وقتی او را يافتی بهتر میتوانی شکر گزار باشی. ده به چيزی که گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن. يازده هميشه
افرادی هستند که تو را میآزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد کن و
فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده، دوباره اعتماد نکنی. دوازده خود را به فرد بهتری تبديل کن و مطمئن باش که خود را میشناسی قبل از آنکه شخص ديگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد. سيزده زطاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زمانی اتفاق میافتد که انتظارش را نداری. اين
متن را برای کسانی که به هر دليل دوست تو هستند بفرست، حتی اگر آنها را
هميشه نمیبينی يا با آنها هميشه صحبت نمي کنی.. ولی به خاطر داشته باش: ”هر آنچه اتفاق میافتد، بنا به دليلی است“ *زندگی* بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است قول دادم به قلبم و خدا، دیگه دل ندم به عشق آدما ۲ بهمن ۱۳۸۴ خدايا مرا از دست شيطان و انسانهاي شيطان صفت ايمن نگاه دار ------------------------------------------- دل تو مثل دلم اينهمه دلتنگ كه نيست --------------------------------------- توي خاک باغ خونه ---------------------- بی نگاهِ عشق مجنون نيز ليلايي نداشت و اين بار فروغ : روز اول پيش خود گفتم ------------------------ او شراب بوسه مي خواهد ز من ----------------------- باز هم قلبي به پايم اوفتاد ---------------------- عشقي كه ترا نثار ره كردم ----------------------------- ياد بگذشته به دل ماند و دريغ ---------------------------- باز من ماندم و خلوتي سرد ---------------------- مي روم خسته و افسرده و زار ------------------------------ ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و ميدانم به شقايق سوگند که تو برخواهي گشت من به اين معجزه ايمان دارم ... " منتظر بايد بود تا زمستان برود، غنچه ها گل بکنند ... " ***************************************** مي سوزونه گاهي قلب و زهر تلخ بعضي حرفا ***************************************** نگاهي كردومن را دربه در كرد يقيين كرد عاشقم بعدش سفر كرد شكستي خورد آمد تا بماند ولي من رفته بودم او ضرر كرد ***************************************** اومدي بشکني بشکن از من ساده چي مونده قبل تو هر کي بوده تمام تار و پود سوزونده هميني که باقي مونده واسه دلخوشي تو بشکن تيکه تيکه هاي مو بردن آخرين عشقم تو بکن ***************************************** نفرين به عشق و عاشقي نفرين به بخت و سرنوشت به اون نگاه كه عشقتو، تو سرنوشتِ من نوشت! نفرين به من... نفرين به تو... نفرين به عشقِ من و تو! به ساده بودنه منو... به اون دلِ سياهِ تو! ***************************************** از وقتي رفتي هيچ کسي هم درد و هم رازم نشد هيچ کسي حتي يک دفعه هم غصهء سازم نشد رفتي ولي بدون هنوز عاشقتم تا پاي جون دل بهاريم عاشقه چه تو بهار چه تو خزون ***************************************** مطمئن باش و برو ضربه ات کاري بود دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگيم خنديدي به من و عشق پاکي که پر از ياد تو بود و به يک قلب يتيم که خيالم مي گفت تا ابد مال تو بود تو برو برو تا راحت تر تکه هاي دل خود را سر هم بند زنم ***************************************** تو که قدر وفا مو ندونستي ميشد يه رنگ بموني نتونستي گمون نکن که تو دستات يه اسيرم دگه قبلم و از تو پس ميگيرم ***************************************** زيادي خوبي كردم رفتي نموندي با ما آخر خط رسيده دوسم نداري حالا *** با رقيبم نشستي گفتي همين كه هستي رفتي و بي تفاوت دل منو شكستي ***** يه روزي بر ميگردي وقتي كه خيلي ديره خيال ميكردي قلبم بدون تو ميميره ***** خيال ميكردي هيچوقت دست تو رونميشه بازي ديگه تمومه برو واسه هميشه **** دلم گرفته از تو از عاشقي حرف نزن آخر قصه ما نه تو ميموني نه من ***************************************** وقتي نيستي هر چي غصه است تو صدامه وقتي نيستي هر چي اشکه تو چشامه از وقتي رفتي دارم هر ثانيه از رفتنت ميسوزم کاشکي بودي و ميديدي که چي آوردي به روزم حالا عکست تنها يادگار از تو خاطراتت تنها باقي مونده از تو وقتي نيستي ياد تو هر نفس آتيش ميزنه به اين وجود کاش از اول نميدونستي من عاشق تو بودم ***************************************** آخ که ديگه يادش نيست که مي گفت دلدارم باش به چشماي خودت قسم ************** اين روزا عادت همه رفتنو دل شکستنه به خودم چرا، اما به تو كه نمي توانم دروغ بگويم! **************** گفتم: «بمان!» و نماندي! و من بي چراغ قلمي پيدا كردم ********* اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد،
یه رفیق بودی و صدتا دردسر بودی و اما...
از تو هیچوقت نبریدم ، تورو از خودم می دیدم پشت سر همه غریبه ، روبروم دیدم فریبه اما فکر کردم کنارم... شونه های یک رفیقه داشتم اشتباه میکردم. تو رفیق من نبودی ، من تا آخر با تو بودم... تو از اولم نبودی داشتم اشتباه می کردم... که تموم زندگیمو من به دستای تو دادم حالا اینجا تک و تننها... برگ خشک بی درختی، غرق بادم نوش جونت اگه بردی نوش جونت هرچی خوردی تورو هیچ وقت نشناختم... نوش جونم اگه باختم. تو منو ساده گرفتی. زدی رفتی مفتی مفتی اما اون روز رو می بینم که به زانوهات می افتی... تو به زانوهات می افتی...! گفتمش : دل می خری ؟ برسید چند؟ گفتمش : دل مال تو، تنها بخند ! خنده کرد و دل زدستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای بایش روی دل جا مانده بود ...... *زندگی* بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است قول دادم به قلبم و خدا، دیگه دل ندم به عشق آدما ۲ بهمن ۱۳۸۴ خدايا مرا از دست شيطان و انسانهاي شيطان صفت ايمن نگاه دار ------------------------------------------- دل تو مثل دلم اينهمه دلتنگ كه نيست --------------------------------------- توي خاک باغ خونه ---------------------- بی نگاهِ عشق مجنون نيز ليلايي نداشت و اين بار فروغ : روز اول پيش خود گفتم ------------------------ او شراب بوسه مي خواهد ز من ----------------------- باز هم قلبي به پايم اوفتاد ---------------------- عشقي كه ترا نثار ره كردم ----------------------------- ياد بگذشته به دل ماند و دريغ ---------------------------- باز من ماندم و خلوتي سرد ---------------------- مي روم خسته و افسرده و زار ------------------------------ ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و ميدانم به شقايق سوگند که تو برخواهي گشت من به اين معجزه ايمان دارم ... " منتظر بايد بود تا زمستان برود، غنچه ها گل بکنند ... " ***************************************** مي سوزونه گاهي قلب و زهر تلخ بعضي حرفا ***************************************** نگاهي كردومن را دربه در كرد يقيين كرد عاشقم بعدش سفر كرد شكستي خورد آمد تا بماند ولي من رفته بودم او ضرر كرد ***************************************** اومدي بشکني بشکن از من ساده چي مونده قبل تو هر کي بوده تمام تار و پود سوزونده هميني که باقي مونده واسه دلخوشي تو بشکن تيکه تيکه هاي مو بردن آخرين عشقم تو بکن ***************************************** نفرين به عشق و عاشقي نفرين به بخت و سرنوشت به اون نگاه كه عشقتو، تو سرنوشتِ من نوشت! نفرين به من... نفرين به تو... نفرين به عشقِ من و تو! به ساده بودنه منو... به اون دلِ سياهِ تو! ***************************************** از وقتي رفتي هيچ کسي هم درد و هم رازم نشد هيچ کسي حتي يک دفعه هم غصهء سازم نشد رفتي ولي بدون هنوز عاشقتم تا پاي جون دل بهاريم عاشقه چه تو بهار چه تو خزون ***************************************** مطمئن باش و برو ضربه ات کاري بود دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگيم خنديدي به من و عشق پاکي که پر از ياد تو بود و به يک قلب يتيم که خيالم مي گفت تا ابد مال تو بود تو برو برو تا راحت تر تکه هاي دل خود را سر هم بند زنم ***************************************** تو که قدر وفا مو ندونستي ميشد يه رنگ بموني نتونستي گمون نکن که تو دستات يه اسيرم دگه قبلم و از تو پس ميگيرم ***************************************** زيادي خوبي كردم رفتي نموندي با ما آخر خط رسيده دوسم نداري حالا *** با رقيبم نشستي گفتي همين كه هستي رفتي و بي تفاوت دل منو شكستي ***** يه روزي بر ميگردي وقتي كه خيلي ديره خيال ميكردي قلبم بدون تو ميميره ***** خيال ميكردي هيچوقت دست تو رونميشه بازي ديگه تمومه برو واسه هميشه **** دلم گرفته از تو از عاشقي حرف نزن آخر قصه ما نه تو ميموني نه من ***************************************** وقتي نيستي هر چي غصه است تو صدامه وقتي نيستي هر چي اشکه تو چشامه از وقتي رفتي دارم هر ثانيه از رفتنت ميسوزم کاشکي بودي و ميديدي که چي آوردي به روزم حالا عکست تنها يادگار از تو خاطراتت تنها باقي مونده از تو وقتي نيستي ياد تو هر نفس آتيش ميزنه به اين وجود کاش از اول نميدونستي من عاشق تو بودم ***************************************** آخ که ديگه يادش نيست که مي گفت دلدارم باش به چشماي خودت قسم ************** اين روزا عادت همه رفتنو دل شکستنه به خودم چرا، اما به تو كه نمي توانم دروغ بگويم! **************** گفتم: «بمان!» و نماندي! و من بي چراغ قلمي پيدا كردم ********* اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد،
یه رفیق بودی و صدتا دردسر بودی و اما...
از تو هیچوقت نبریدم ، تورو از خودم می دیدم پشت سر همه غریبه ، روبروم دیدم فریبه اما فکر کردم کنارم... شونه های یک رفیقه داشتم اشتباه میکردم. تو رفیق من نبودی ، من تا آخر با تو بودم... تو از اولم نبودی داشتم اشتباه می کردم... که تموم زندگیمو من به دستای تو دادم حالا اینجا تک و تننها... برگ خشک بی درختی، غرق بادم نوش جونت اگه بردی نوش جونت هرچی خوردی تورو هیچ وقت نشناختم... نوش جونم اگه باختم. تو منو ساده گرفتی. زدی رفتی مفتی مفتی اما اون روز رو می بینم که به زانوهات می افتی... تو به زانوهات می افتی...! گفتمش : دل می خری ؟ برسید چند؟ گفتمش : دل مال تو، تنها بخند ! خنده کرد و دل زدستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای بایش روی دل جا مانده بود ...... روش اول : قفل کردن یک پوشه به گونه ای که با کلیک بروی این پوشه به جای آن که محتویات داخل پوشه باز شود محتویات یک پوشه دیگر و مسیر دیگری در ویندوز XP نمایش داده میشود . این روش را من قبلا با عنوان " چگونه می توان در ویندوز xp فولدری با امنیت بالا ایجاد کرد " آموزش داده بودم که با کمی تغییرات آنرا به روز کردم . روش دوم : مخفی کردن انواع مختلف فایل ها در یک عکس : در این روش جالب دوستان میتوانند یک یا چند نوع فایل مختلف ( مانند txt, exe, mp3, avi و .... ) را در یک عکس با فرمت JPG مخفی کنند . با کلیک بروی این عکس به هیچ عنوان فایل های شما باز نخواهد شد و فقط عکس قابل مشاهده خواهد بود و کاربر به هیچ عنوان شک نخواهد کرد که در این عکس فایل و یا حتی نرم افزاری مخفی شده است . روش سوم : استفاده از نرم افزار TrueCrypt با استفاده از نرم افزار رایگان و بسیار مفید TrueCrypt میتوان یک و یا چند درایو مجازی درست کرد و اطلاعات مهم را در داخل این درایوهای مجازی کپی کرد . این درایوهای مجازی را میتوان از طریق خود نرم افزار و با وارد کردن پسورد در پنجره MY computer فعال کرد و زمانی که به این درایوها احتیاجی نداریم آنها را غیر فعال و مخفی کنیم .
قهـــــر
کردن نشانه چیست ؟ علل و درمان گاهی وقتها دست خودت نیست؛ بدون اینکه بخواهی قهر میکنی، بدون اینکه
فکر کنی قهر میکنی، اگر چیزی
دلخواهت نباشد قهر میکنی و این قدر این کار را ادامه میدهی تا درونت آرام شود. حالا فرقی نمیکند به آن چیزی که میخواستی
رسیده باشی یا نه. مهم این است که یک جوری
مخالفت خود را اعلام کنی. قهر طبیعی است اما به شرطی
که در حد طبیعی و منطقی باشد، نه مثل تو که این روزها مرزها را برداشتهای و سر هر مساله کوچکی قهر میکنی. به
قهر معتاد شدهای، کلافهات کرده،
هیچ جوری هم دست از سرت بر نمیدارد. شاید تو هم از سر او دست بر نمیداری؛ نه؟! از دیدگاه پرویز رزاقی، روان
شناس، قهر از واکنشهای طبیعی انسان است که به صورت سرشتی، ژنتیکی یا محیطی به افراد منتقل میشود تا جایی
که افراد در موقعیتهای کسان به
شکلهای گوناگون قهر میکنند. کودک، زن یا مرد تفاوتی
نمیکند، همه این افراد در موقعیتهایی که با ناکامی مواجه میشوند یا به نیازهای مطلوب خود دست پیدا نمیکنند، برای
ادای حق و … به درجات متعددی
متوسل به قهر میشوند. بنا به گفتههای دکتر رزاقی قهر در روابطی که افراد انتظارات بیشتری از هم دارند و در تعاملات
بیشتر هستند به مراتب، بیشتر
رخ میدهد. کنشها و واکنشها، خوسته یا ناخواسته، افراد را به سمت قهر سوق میدهد. خیلی از شما شاید تجربه هجوم
افکار منفی و خیال بافی را در قهر دارید و این
اضطرابهای دوران قهر برایتان نا آشنا نیست اما با این حال در سالهای اخیر به نظر میرسد افراد بیشتر به این شرایط تن
میدهند که کم حوصلگی و بیارزش
شدن روابط میتواند از جمله دلایل آن باشد. ۳٫ اعتماد به نفس خود را افزایش دهید. ۶ شرط
قهر جوانمردانه: منبع
: iranhalls.com گرداوری
شده توسط : پایگاه اطلاع رسانی تنظیم خانواده زوجین چگونه کیفیت روابط
جنسی خود را بالا ببرند . بهتر است بدانید که رابطه جنسی برای حدود ۶۰
درصد از زنان عامل فشار و
استرس
است اما شاید اگر توصیه های که در ادامه آمده است را دنبال کنید بتوانید احساس
بهتری داشته باشید شادتر شوید و از زندگی لذت بیشتری ببرید. www.asheghi4u.net درباره کیفیت عمل جنسی با همسر
خود صحبت کنید انتخاب هدف مورد علاقه یادداشت ۵ ویژگی برتر بدن همسرتان بوسه خداحافظی یوگا و رابطه جنسی لباسهای زیبا بپوشید رابطه جنسی در صبحگاه اتاق خوابتان را مرتب کنید منبع: سایت پزشکان ایران گرداوری : پایگاه اطلاع سانی تنظیم خانواده سلام بخوانیدم: ما را چه جای عشق که بی نسبت همیم ما تا همیشه گم شده در حسرت همیم از بخت و آسمان گله ای نیست ماه من تقدیر شد که ما ز ازل زاده ی غمیم در بزم ها و شادی این نو عروس:عشق ما ساقدوش اشک و جدایی و ماتمیم هر شب برای فاجعه ای منتظر شدیم ما از قدیم وارث این درد مبهمیم ////////////////// ما را چه جای عشق در این سرزمین بد مایی که این چنین به خداوند محکمیم روزی تمام این همه غم دور می شود روزی که هر دو در نفس خاک همدمیم و این هم یک دوبیتی روان شناسانه!!!: کمی تا قسمتی افسرده هستم از این بازی غم پژمرده هستم دلم می خواهد این دفعه بگریم نمی دانم چرا دل مرده هستم؟ سلام کمی تازه تر، بخوانیدم: عزیز دل! نرو وقتی تموم جاده بارونه دلم تنگه برات آخه دلی که بی تو ویرونه عزیز دل! کجاش سخته؟ فقط یه لحظه اینجا باش برای این دل خسته فقط یه لحظه همرا باش "دلم تنگه،دوست دارم" کجاس اشکال این جمله؟ "میری و بی تو من تنهام" چه ضد حال این جمله! برای من نگو فردا که امروزم برام دیره منی که بی تو میمیرم یه لحظه ام برام دیره تو رو جون شقایق ها به جون هرچی عاشق هست عزیز دل! نرو وقتی دلم به موندنت زنده ست سلام بخوانیدم: چیزی به نام عشق درین سمت و سو نماند حتی دعای آن به شب آرزو نماند خاکستری وزید از آن آتشی که مرد آن شمع و شعر و شاهد وآن های و هو نماند آیینه ای بدون تو در روبروی دل: دیگر برای چهره اش آن رنگ و رو نماند! پرسیدم از تمام دهان ها مسیر تو با بادها رسید نفیری که کو؟ نماند می ترسم از هیاکل وحشی سایه ها خورشید ما کجاست؟ بگو تو!....بگو!..... نماند.
تنهایم اوج گرفت.انتظار کشیدم نیامدی شاید روزی قلبم از پا بیافتاد شایدهم روزی بیای
شاید آن روز افسوس کشی که مرا با تابوتی بسوی قبرم میبران
زن عشق می کارد و کینه درو می کند ...
دیه
اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.
می تواند تنها یک
همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی!
برای
ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است
و تو هر زمانی بخواهی به
لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ...
در محبسی به نام بکارت زندانی
است و تو ...
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی!
او می
زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ...
او درد می کشد و تو
نگرانی که کودک دختر نباشد ...
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان
بهشتی را می بینی ...
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر
...؟
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می
شود و میمیرد ...
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند
چرا
که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،
زمان جوانی بر باد
رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛
گام های شتابزده جوانی
برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛
سینه ای را به یاد می آورد که
تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...
و
اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...!
و
این رنج است...
4-
خوب می تونی نقش بازی کنی.
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.
خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که
من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟
خدا جواب داد:
- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره
- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج
-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در
- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...
سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی
خدا پاسخ داد:
- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند
- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.
- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال
- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین
- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه
- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.
با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که
خدا لبخندی زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"
گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست
آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست
این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست
تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما
آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست
آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست
امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است
وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست
نغمه ام دلگير و افسرده است
نه سرودي؛ نه سروري
نه هماوازي نه شوري
زندگي گويي ز دنيا رخت بر بسته است.
يا که خاک مرده روي شهر پاشيده است.
اين چه آييني؟ چه قانوني؟ چه تدبيري است؟
من از اين آرامش سنگين و صامت عاصيم ديگر
من از اين آهنگ يکسان و مکرر عاصيم ديگر
من سرودي تازه مي خواهم
جنبشي؛ شوري؛ نشاطي، نغمه اي، فريادهايي تازه مي جويم
من به هر آيين و مسلک کو، کسي را از تلاشش باز دارد ياغيم ديگر
من تو را در سينه اميد ديرينسال خواهم کشت
من اميد تازه مي خواهم
افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم
کرم خاکي نيستم اينک تا بمانم در مخاک خويشتن خاموش!
نيستم شبکور که از خورشيد روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که يکجا، يکزمان ساکت نمي مانم.
با پر زرين خورشيد افق پيماي روح خويش
من تن بکر همه گلهاي وحشي را نوازش مي کنم هر روز
جويبارم من که تصوير هزاران پرده در پيشانيم پيداست
موج بي تابم که بر ساحل صدفهاي پري مي آورم همراه
کرم خاکي نيستم. من آفتابم.
جويبارم، موج بي تابم،
تا به چند اينگونه در يک دخمه بي پرواز ماندن؟
تا به چند اينگونه با صد نغمه بي آواز ماندن؟
شهپر ما آسماني را به زير چنگ پرواز بلندش داشت
آفتابي را به خواري در حريم ريشخندش داشت
گوش سنگين خدا از نغمه شيرين ما پر بود
زانوي نصف النهار از پايکوب پر غرور ما
چو بيد از باد مي لرزيد
اينک آن آواز و پرواز بلند و اين خموشي و زمينگيري؟
اينک آن همبستري با دختر خورشيد
و اين همخوابگي با مادر ظلمت
من هر گز سر به تسليم خدايان هم نخواهم داد،
گردن من زير بار کهکشان هم خم نمي گردد
زندگي يعني تکاپو
زندگي يعني هياهو
زندگي يعني شب نو، روز نو، انديشه نو
زندگي يعني غم نو، حسرت نو، پيشه نو
زندگي بايست سرشار از تکان و تازگي باشد
زندگي بايست در پيچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذيرد
زندگي بايست يک دم "يک نفس حتي"
ز جنبش وا نماند.
گرچه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد.
زندگي همچنان آب است
آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوي گند مي گيرد.
در ملال آبگيرش غنچه لبخند مي ميرد.
آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند.
مرغکان شوق در آئينه تارش نمي جوشند.
من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ.
من ز مرگ از آن نمي ترسم که پايانيست بر طور يک آغاز.
بيم من از مرگ يک افسانه دلگير بي آغاز و پايان است.
من سرودي را که عطري کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم.
من سرودي تازه خواهم خواند، کش گوش کسي نشنيده باشد.
من نمي خواهم به عشقي ساليان پايبند بودن
من نمي خواهم اسير سحر يک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از يک چشم نوشيدن
من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن
من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه مي خواهم.
قلب من با هر تپش يک آرمان تازه مي خواهد.
سينه ام با هر نفس يک شوق، يا يک درد بي اندازه مي خواهد
من زبانم لال- حتي يک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستيدن، نمي خواهم.
من خداي تازه مي خواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستي را
گرچه او رونق دهد آيين مطرود بت پرستي را
من به ناموس قرون بردگيها ياغيم
ياغيم من، ياغيم من. گو بگيرندم، بسوزندم
گو به دار آرزوهايم بياويزند
گو بسنگ ناحق تکفير
استخوان شعر عصيان قرونم را فرو کوبند
من از اين پس ياغيم ديگر.
دکتر هوشنگ شفا
بخدا جنس دلم مثل دلت سنگ كه نيست
همه حرفات پر كذب و پرنيرنگ و فريب
عشق من مثل تو و عشق تو بيرنگ كه نيست
تنم اينجاست همه فكر وخيالم پيش تو
تو كه آرومي، آخه تو دل تو جنگ كه نيست
وقتي که رفتي ، واسه من حتي دلت تنگ نشد
خونه ي عشق و شناختن كار هر سنگ كه نيست
يه روزي دست زمونه
مارو کاشت با مهربوني
پيش هم مثل دو دونه
ما تو باغ مأوا گرفتيم
بارون اومد پا گرفتيم
دوتايي تو خاک باغچه
ريشه کرديم جا گرفتيم
غافل از رنگ گلامون
غم فرداي دلامون
توي خاک زير يه بارون
توي باغ روي زمين
گل اون شد گل سرخ
گل من زرد و غمين
گل اون گلهاي شادي
گل من گلهاي درد
اون تو گلخونه ي گرمِ
من اسير باد سرد
بي مقدس مريمي دنيا مسيحايي نداشت
بي تو اي شوق غزلآلودهيِ شبهاي من
لحظهاي حتي دلم با من همآوايي نداشت
آنقدر خوبي كه در چشمان تو گم ميشوم
كاش چشمان تو هم اينقدر زيبايي نداشت!
اين منم پنهانترين افسانهيِ شبهاي تو
آنكه در مهتاب باران شوقِ پيدايي نداشت
در گريز از خلوت شبهايِ بيپايان خود
بي تو اما خوابِ چشمم هيچ لالايي نداشت
خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم
زير بارانِ نگاهت شعر معنايي نداشت
پشت درياها اگر هم بود شهري هاله بود
قايقي ميساختم آنجا كه دريايي نداشت
پشت پا ميزد ولي هرگز نپرسيدم چرا
در پس ناكاميم تقدير جاپايي نداشت
شعرهايم مينوشتم دستهايم خسته بود
در شب بارانيات يك قطره خوانايي نداشت
ماه شب هم خويش ميآراست با تصويرِ ابر
صورت مهتابيات هرگز خودآرايي نداشت
حرفهاي رفتنت اينقدر پنهاني نبود
يا اگر هم بود ، حرفي از نمي آيي نداشت
عشق اگر ديروز روز از روزگارم محو بود
در پسِ امروزها ديروز، فردايي نداشت
بي تواما صورت اين عشق زيبايي نداشت
چشمهايت بس كه زيبا بود زيبايي نداشت
دگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز مي گفتم
ليك با اندوه و با ترديد
روز سوم هم گذشت اما
برسر پيمان خود بودم
ظلمت زندان مرا مي كشت
باز زندانبان خود بودم ....
من چه گويم قلب پر اميد را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاويد را
من صفاي عشق مي خواهم از او
تا فدا سازم وجود خويش را
او تني مي خواهد از من آتشين
تا بسوزاند در او تشويش را
باز هم چشمي به رويم خيره شد
باز هم در گير و دار يك نبرد
عشق من بر قلب سردي چيره شد
باز هم از چشمه لبهاي من
تشنه يي سيراب شد ‚ سيراب شد
در سينه ديگري نخواهي يافت
زان بوسه كه بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذري نخواهي يافت
در جستجوي تو و نگاه تو
ديگر ندود نگاه بي تابم
انديشه آن دو چشم رويايي
هرگز نبرد ز ديدگان خوابم
ديگر به هواي لحظه اي ديدار
دنبال تو در بدر نميگردم
دنبال تو اي اميد بي حاصل
ديوانه و بي خبر نمي گردم
نيست ياري كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه اي تا دل من شاد كند
خود ندانم چه خطايي كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جايي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر كجا مينگرم باز هم اوست
كه به چشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم
بي گمان زودتر از دل برود
مرگ بايد كه مرا دريابد
ورنه درديست كه مشكل برود
تا لبي بر لب من مي لغزد
مي كشم آه كه كاش اين او بود
كاش اين لب كه مرا مي بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
مي كشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود كه چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده كه بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم كه ز دل بر دارم
بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه اي از رويش شد
با كه گويم ستم عشقش را
مادر اين شانه ز مويم بردار
سرمه را پاك كن از چشمانم
بكن اين پيرهنم را از تن
زندگي نيست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حيران نيست
به چكار آيدم اين زيبايي
بشكن اين آينه را اي مادر
حاصلم چيست ز خودآرايي
در ببنديد و بگوييد كه من
جز از او همه كس بگسستم
كس اگر گفت چرا ؟ باكم نيست
فاش گوييد كه عاشق هستم
قاصدي آمد اگر از ره دور
زود پرسيد كه پيغام از كيست
گر از او نيست بگوييد آن زن
دير گاهيست در اين منزل نيست
خاطراتي ز بگذشته اي دور
ياد عشقي كه با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روي ويرانه هاي اميدم
دست افسونگري شمعي افروخت
مرده يي چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله كردم كه اي واي اين اوست
در دلم از نگاهش هراسي
خنده اي بر لبانش گذر كرد
كاي هوسران مرا ميشناسي
قلبم از فرط اندوه لرزيد
واي بر من كه ديوانه بودم
واي بر من كه من كشتم او را
وه كه با او چه بيگانه بودم
او به من دل سپرد و به جز رنج
كي شد از عشق من حاصل او
با غروري كه چشم مرا بست
پا نهادم بروي دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من خدايا خدايا
من به آغوش گورش كشاندم
در سكوت لبم ناله پيچيد
شعله شمع مستانه لرزيد
چشم من از دل تيرگيها
قطره اشكي در آن چشمها ديد
همچو طفلي پشيمان دويدم
تا كه در پايش افتم به خواري
تا بگويم كه ديوانه بودم
مي تواني به من رحمت آري
دامنم شمع را سرنگون كرد
چشم ها در سياهي فرو رفت
ناله كردم مرو ‚ صبر كن ‚ صبر
ليكن او رفت بي گفتگو رفت
واي برمن كه ديوانه بودم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من كه من كشتم او را
من به آغوش گورش كشاندم
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
چرا بيهوده مي گويي دل چون آهني دارم
نميداني نميداني كه من جز چشم افسونگر
در اين جام لبانم باده مرد افكني دارم
چرا بيهوده ميكوشي كه بگريزي ز آغوشم
از اين سوزنده تر هرگز نخواهي يافت آغوشي
ديگه بهت نمي رسم
وصال تو خياليه
واي كه دلم چه حاليه
بازياي عروسكي
آخ كه چه حيف شد كودكي
يه كم برس باز به خودت
مي خوام بيام تولدت
اونوقتا اينجوري نبود
راهت به اين دوري نبود
حالا كه عاشقت شدم
نيستي ديگه مال خودم
پاييز چه فصل زرديه
عاشقيم چه درديه
گم شده باز بادبادكم
تو نمي ياي به كمكم ؟
مي خوام دستاتو بگيرم
تو بموني من بميرم
عاشقي ام نوبتيه
آخ كه چه بد عادتيه
من نگرانم واسه تو
قبله ي ديگران نشو
اشكم به اين زلاليه
دل تو از من خاليه
تو مه عشق تو گمم
هلاك يه تبسم
تو شدي مال ديگري
چه جور دلت اومد بري
قفلا كه بي كليد شدن
چشا به در سفيد شدن
چه امتحان خوبيه
دوريت عجب غروبيه
بارون شديده نازنين
از تو بعيده نازنين
خاطره رو جا نذاري
باز من و تنها نذاري
اونوقتا مهمونت بودم
دنيا رو مديونت بودم
اونقتا مجنونم بودي
كلي پريشونم بودي
قصه حالا عوض شده
صحبت يه تولده
قلبت رو دادي به كسي
يه كم واسم دلواپسي
مي ترسي كه من بشكنم
پشت سرت حرف بزنم
من مني كه بوسيدمت
تو اون غروب كه ديدمت
تو واسه من ناز مي كني
ناز مي كشم باز مي كني ؟
اين رسمشه نيلوفرم
من كه ازت نمي گذرم
ستارمون يادت مي ياد
دلواپسم خيلي زياد
فقط تماشا مي كني
بعد عشق و حاشا مي كني
مي گي گذشت گذشته ها
چه راحتن فشرته ها
سر به سرم كه نذاري
بگو يه كم دوسم داري ؟
نمي موني من مي مونم
ميري يه روزي مي دونم
اولا مهربونترن
اونايي كه همسفرن
اشك منم كه جاريه
نگه دار يادگاريه
مي سپرمت دست خدا
يه كم دوستم داشتي بيا
درد تمام عاشقا پاي کسي نشستنه
اين روزا مشق بچه هايه صفحه آشفتگيه
گرداي روي آينه فقط غم زندگيه
اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشکل بي ستاره ها يه کم ستاره چيدنه
اين روزا کار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه کم کبوتر شدنه
اين روزا آسمونمون پر از شکسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه
اين روزا کار آدما دلاي پاک رو بردنه
بعدش اونو گرفتنو به ديگري سپردنه
اين روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهونشون از هم خبر نداشتنه
اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفائيه
جرم تمومشون فقط لذت آشنائيه
اين روزا چشماي همه غرق نياز و شبنمه
رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه
اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پس زدن و نموندنه
مي دانم بر نمي گردي!
مي دانم كه چشمم به راه خنده هاي تو خواهد خشكيد!
مي دانم كه در تابوت ِ همين ترانه ها خواهم خوابيد!
مي دانم كه خط پايان پرتگاه گريه ها مرگ است!
اما هنوز كه زنده ام!
گيرم به زور ِ قرس و قطره و دارو،
ولي زنده ام هنوز!
پس چرا چراغه خوابهايم را خاموش كنم؟
چرا به خودم دروغ نگويم؟
من بودن ِ بي رؤيا را باور نمي كنم!
بايد فاتحه كسي را كه رؤيا ندارد خواند!
اين كارگري،
كه ديوارهاي ساختمان نيمه كاره كوچه ما را بالا مي برد،
سالها پيش مرده است!
نگو كه اين همه مرده را نمي بيني!
مرده هايي كه راه مي روند و نمي رسند،
حرف مي زنند و نمي گويند،
مي خوابند و خواب نمي بينند!
مي خواهند مرا هم مرده بينند!
مرا كه زنده ام هنوز!
(گيرم به زور قرص و قطره و دارو!)
ولي من تازه به سايه سار سوسن و صنوبر رسيده ام!
تازه فهميده ام كه رؤيا،
نام كوچك ترانه است!
تازه فهميده ام،
كه چقدر انتظار آن زن سرخپوش زيبا بود!
تازه فهميده ام كه سيد خندان هم،
بارها در خفا گريه كرده بود!
تازه غربت صداي فروغ را حس كرده ام!
تازه دوزاري ِ كج و كوله آرزوهايم را
به خورد تلفن ترانه داده ام!
پس كنار خيال تو خواهم ماند!
مگر فاصله من و خاك،
چيزي بيش از چهار انگشت ِ گلايه است،
بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر مي ميرم،
كه دل ِ تمام مردگان اين كرانه خنك شود!
ولي هر بار كه دستهاي تو،
(يا دستهاي ديگري، چه فرقي مي كند؟)
ورق هاي كتاب مرا ورق بزنند،
زنده مي شود
و شانه ام را تكيه گاه گريه مي كنم!
اما، از ياد نبر! بيبي باران!
در اين روزهاي ناشاد دوري و درد،
هيچ شانه اي، تكيه گاه ِ رگبار گريه هاي من نبود!
هيچ شانه اي!?
رفتي،
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!
تو صداي مرا نشنيدي
هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم...
تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،
ولي فتيله فانون نگاهت را پايين كشيدي!
من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،
و بي چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
و مي خندند!
عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!
اما چه فايده؟
هيچكس از من نمي پرسد،
بعد از اين همه ترانه بي چراغ
چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره اين من و ُ
اين تاريكي و ُ
اين از پي كاغذ و قلم گشتن!
گفتم : « - بمان!» و نماندي!
اما به راستي،
ستاره نياز و نوازش!
اگر خورشيد خيال تو
اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،
اين ترانه ها
در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟?
اگر به حجله آشنايي،
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي
و عده اي به تو گفتند،
كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نكن!
تمام اين سالها كنار ِ من بودي!
كنار دلتنگي ِ دفاترم!
در گلدان چيني ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودي و من با تو بودم!
مگر نه كه با هم بودن،
همين علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهاي نو سروده باران و بسه را
براي تو خواندم!
هر شب، شب بخيري به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوي سكوت ِ خوابهايم شنيدم!
تازه همين عكس ِ طاقچه نشين ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقايق تنهايي ِ من بود!
فرقي نداشت كه فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِانزواي اين روزهاي من نشو،
اگر به حجله اي خيس
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي!?
دقيقاً 1 سال از آخرین فصل زندگیم هم گذشت
تا امروز به قولم عمل كردم
کلمه فصل همیشه این بیت رو تو ذهنم تداعی میکنه
ما برای وصل کردن آمدیم
نی برای فصل کردن آمدیم
داشتم به آهنگ گوش می کردم دیدم جالبه ... هر کی می آد و دو سه روزی مهمون دلمونه و بعد میره دوباره من می مونم و تنهائی و بازم تکرار و تکرار و تکرار حالا تا کی نمی دونم ولی هر چی باشه از زندگیم خیلی راضیم ولی آینده .........
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه خويش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم، تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زينهمه خواهش بيجا و تباه
همه چیز تموم میشه و سه تا چیر باقی میمونه
تجربه و خاطره و گذر عمر
وقتی به گذر عمرم نگاه میکنم می بینم که ..... کاش هنوز 15 سالم بود تا اشتباهاتم رو تکرار نمی کردم ولی اینم می دونم 5-6 ساله دیگه هم به میگم کاش 25 سالم بود تا اشتبا......
سالهاس که سنگینی گذر ثانیه ها روی دوشم حس میکنم
چه آسون میشه ما رو کشت
به خاطره همین دیگه بوم خاطراتم رو روبروی نقاش نمی ذارم
تا به آرامی آغاز به مردنم کنم .
نغمه ام دلگير و افسرده است
نه سرودي؛ نه سروري
نه هماوازي نه شوري
زندگي گويي ز دنيا رخت بر بسته است.
يا که خاک مرده روي شهر پاشيده است.
اين چه آييني؟ چه قانوني؟ چه تدبيري است؟
من از اين آرامش سنگين و صامت عاصيم ديگر
من از اين آهنگ يکسان و مکرر عاصيم ديگر
من سرودي تازه مي خواهم
جنبشي؛ شوري؛ نشاطي، نغمه اي، فريادهايي تازه مي جويم
من به هر آيين و مسلک کو، کسي را از تلاشش باز دارد ياغيم ديگر
من تو را در سينه اميد ديرينسال خواهم کشت
من اميد تازه مي خواهم
افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم
کرم خاکي نيستم اينک تا بمانم در مخاک خويشتن خاموش!
نيستم شبکور که از خورشيد روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که يکجا، يکزمان ساکت نمي مانم.
با پر زرين خورشيد افق پيماي روح خويش
من تن بکر همه گلهاي وحشي را نوازش مي کنم هر روز
جويبارم من که تصوير هزاران پرده در پيشانيم پيداست
موج بي تابم که بر ساحل صدفهاي پري مي آورم همراه
کرم خاکي نيستم. من آفتابم.
جويبارم، موج بي تابم،
تا به چند اينگونه در يک دخمه بي پرواز ماندن؟
تا به چند اينگونه با صد نغمه بي آواز ماندن؟
شهپر ما آسماني را به زير چنگ پرواز بلندش داشت
آفتابي را به خواري در حريم ريشخندش داشت
گوش سنگين خدا از نغمه شيرين ما پر بود
زانوي نصف النهار از پايکوب پر غرور ما
چو بيد از باد مي لرزيد
اينک آن آواز و پرواز بلند و اين خموشي و زمينگيري؟
اينک آن همبستري با دختر خورشيد
و اين همخوابگي با مادر ظلمت
من هر گز سر به تسليم خدايان هم نخواهم داد،
گردن من زير بار کهکشان هم خم نمي گردد
زندگي يعني تکاپو
زندگي يعني هياهو
زندگي يعني شب نو، روز نو، انديشه نو
زندگي يعني غم نو، حسرت نو، پيشه نو
زندگي بايست سرشار از تکان و تازگي باشد
زندگي بايست در پيچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذيرد
زندگي بايست يک دم "يک نفس حتي"
ز جنبش وا نماند.
گرچه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد.
زندگي همچنان آب است
آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوي گند مي گيرد.
در ملال آبگيرش غنچه لبخند مي ميرد.
آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند.
مرغکان شوق در آئينه تارش نمي جوشند.
من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ.
من ز مرگ از آن نمي ترسم که پايانيست بر طور يک آغاز.
بيم من از مرگ يک افسانه دلگير بي آغاز و پايان است.
من سرودي را که عطري کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم.
من سرودي تازه خواهم خواند، کش گوش کسي نشنيده باشد.
من نمي خواهم به عشقي ساليان پايبند بودن
من نمي خواهم اسير سحر يک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از يک چشم نوشيدن
من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن
من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه مي خواهم.
قلب من با هر تپش يک آرمان تازه مي خواهد.
سينه ام با هر نفس يک شوق، يا يک درد بي اندازه مي خواهد
من زبانم لال- حتي يک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستيدن، نمي خواهم.
من خداي تازه مي خواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستي را
گرچه او رونق دهد آيين مطرود بت پرستي را
من به ناموس قرون بردگيها ياغيم
ياغيم من، ياغيم من. گو بگيرندم، بسوزندم
گو به دار آرزوهايم بياويزند
گو بسنگ ناحق تکفير
استخوان شعر عصيان قرونم را فرو کوبند
من از اين پس ياغيم ديگر.
دکتر هوشنگ شفا
بخدا جنس دلم مثل دلت سنگ كه نيست
همه حرفات پر كذب و پرنيرنگ و فريب
عشق من مثل تو و عشق تو بيرنگ كه نيست
تنم اينجاست همه فكر وخيالم پيش تو
تو كه آرومي، آخه تو دل تو جنگ كه نيست
وقتي که رفتي ، واسه من حتي دلت تنگ نشد
خونه ي عشق و شناختن كار هر سنگ كه نيست
يه روزي دست زمونه
مارو کاشت با مهربوني
پيش هم مثل دو دونه
ما تو باغ مأوا گرفتيم
بارون اومد پا گرفتيم
دوتايي تو خاک باغچه
ريشه کرديم جا گرفتيم
غافل از رنگ گلامون
غم فرداي دلامون
توي خاک زير يه بارون
توي باغ روي زمين
گل اون شد گل سرخ
گل من زرد و غمين
گل اون گلهاي شادي
گل من گلهاي درد
اون تو گلخونه ي گرمِ
من اسير باد سرد
بي مقدس مريمي دنيا مسيحايي نداشت
بي تو اي شوق غزلآلودهيِ شبهاي من
لحظهاي حتي دلم با من همآوايي نداشت
آنقدر خوبي كه در چشمان تو گم ميشوم
كاش چشمان تو هم اينقدر زيبايي نداشت!
اين منم پنهانترين افسانهيِ شبهاي تو
آنكه در مهتاب باران شوقِ پيدايي نداشت
در گريز از خلوت شبهايِ بيپايان خود
بي تو اما خوابِ چشمم هيچ لالايي نداشت
خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم
زير بارانِ نگاهت شعر معنايي نداشت
پشت درياها اگر هم بود شهري هاله بود
قايقي ميساختم آنجا كه دريايي نداشت
پشت پا ميزد ولي هرگز نپرسيدم چرا
در پس ناكاميم تقدير جاپايي نداشت
شعرهايم مينوشتم دستهايم خسته بود
در شب بارانيات يك قطره خوانايي نداشت
ماه شب هم خويش ميآراست با تصويرِ ابر
صورت مهتابيات هرگز خودآرايي نداشت
حرفهاي رفتنت اينقدر پنهاني نبود
يا اگر هم بود ، حرفي از نمي آيي نداشت
عشق اگر ديروز روز از روزگارم محو بود
در پسِ امروزها ديروز، فردايي نداشت
بي تواما صورت اين عشق زيبايي نداشت
چشمهايت بس كه زيبا بود زيبايي نداشت
دگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز مي گفتم
ليك با اندوه و با ترديد
روز سوم هم گذشت اما
برسر پيمان خود بودم
ظلمت زندان مرا مي كشت
باز زندانبان خود بودم ....
من چه گويم قلب پر اميد را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاويد را
من صفاي عشق مي خواهم از او
تا فدا سازم وجود خويش را
او تني مي خواهد از من آتشين
تا بسوزاند در او تشويش را
باز هم چشمي به رويم خيره شد
باز هم در گير و دار يك نبرد
عشق من بر قلب سردي چيره شد
باز هم از چشمه لبهاي من
تشنه يي سيراب شد ‚ سيراب شد
در سينه ديگري نخواهي يافت
زان بوسه كه بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذري نخواهي يافت
در جستجوي تو و نگاه تو
ديگر ندود نگاه بي تابم
انديشه آن دو چشم رويايي
هرگز نبرد ز ديدگان خوابم
ديگر به هواي لحظه اي ديدار
دنبال تو در بدر نميگردم
دنبال تو اي اميد بي حاصل
ديوانه و بي خبر نمي گردم
نيست ياري كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه اي تا دل من شاد كند
خود ندانم چه خطايي كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جايي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر كجا مينگرم باز هم اوست
كه به چشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم
بي گمان زودتر از دل برود
مرگ بايد كه مرا دريابد
ورنه درديست كه مشكل برود
تا لبي بر لب من مي لغزد
مي كشم آه كه كاش اين او بود
كاش اين لب كه مرا مي بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
مي كشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود كه چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده كه بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم كه ز دل بر دارم
بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه اي از رويش شد
با كه گويم ستم عشقش را
مادر اين شانه ز مويم بردار
سرمه را پاك كن از چشمانم
بكن اين پيرهنم را از تن
زندگي نيست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حيران نيست
به چكار آيدم اين زيبايي
بشكن اين آينه را اي مادر
حاصلم چيست ز خودآرايي
در ببنديد و بگوييد كه من
جز از او همه كس بگسستم
كس اگر گفت چرا ؟ باكم نيست
فاش گوييد كه عاشق هستم
قاصدي آمد اگر از ره دور
زود پرسيد كه پيغام از كيست
گر از او نيست بگوييد آن زن
دير گاهيست در اين منزل نيست
خاطراتي ز بگذشته اي دور
ياد عشقي كه با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روي ويرانه هاي اميدم
دست افسونگري شمعي افروخت
مرده يي چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله كردم كه اي واي اين اوست
در دلم از نگاهش هراسي
خنده اي بر لبانش گذر كرد
كاي هوسران مرا ميشناسي
قلبم از فرط اندوه لرزيد
واي بر من كه ديوانه بودم
واي بر من كه من كشتم او را
وه كه با او چه بيگانه بودم
او به من دل سپرد و به جز رنج
كي شد از عشق من حاصل او
با غروري كه چشم مرا بست
پا نهادم بروي دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من خدايا خدايا
من به آغوش گورش كشاندم
در سكوت لبم ناله پيچيد
شعله شمع مستانه لرزيد
چشم من از دل تيرگيها
قطره اشكي در آن چشمها ديد
همچو طفلي پشيمان دويدم
تا كه در پايش افتم به خواري
تا بگويم كه ديوانه بودم
مي تواني به من رحمت آري
دامنم شمع را سرنگون كرد
چشم ها در سياهي فرو رفت
ناله كردم مرو ‚ صبر كن ‚ صبر
ليكن او رفت بي گفتگو رفت
واي برمن كه ديوانه بودم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من كه من كشتم او را
من به آغوش گورش كشاندم
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
چرا بيهوده مي گويي دل چون آهني دارم
نميداني نميداني كه من جز چشم افسونگر
در اين جام لبانم باده مرد افكني دارم
چرا بيهوده ميكوشي كه بگريزي ز آغوشم
از اين سوزنده تر هرگز نخواهي يافت آغوشي
ديگه بهت نمي رسم
وصال تو خياليه
واي كه دلم چه حاليه
بازياي عروسكي
آخ كه چه حيف شد كودكي
يه كم برس باز به خودت
مي خوام بيام تولدت
اونوقتا اينجوري نبود
راهت به اين دوري نبود
حالا كه عاشقت شدم
نيستي ديگه مال خودم
پاييز چه فصل زرديه
عاشقيم چه درديه
گم شده باز بادبادكم
تو نمي ياي به كمكم ؟
مي خوام دستاتو بگيرم
تو بموني من بميرم
عاشقي ام نوبتيه
آخ كه چه بد عادتيه
من نگرانم واسه تو
قبله ي ديگران نشو
اشكم به اين زلاليه
دل تو از من خاليه
تو مه عشق تو گمم
هلاك يه تبسم
تو شدي مال ديگري
چه جور دلت اومد بري
قفلا كه بي كليد شدن
چشا به در سفيد شدن
چه امتحان خوبيه
دوريت عجب غروبيه
بارون شديده نازنين
از تو بعيده نازنين
خاطره رو جا نذاري
باز من و تنها نذاري
اونوقتا مهمونت بودم
دنيا رو مديونت بودم
اونقتا مجنونم بودي
كلي پريشونم بودي
قصه حالا عوض شده
صحبت يه تولده
قلبت رو دادي به كسي
يه كم واسم دلواپسي
مي ترسي كه من بشكنم
پشت سرت حرف بزنم
من مني كه بوسيدمت
تو اون غروب كه ديدمت
تو واسه من ناز مي كني
ناز مي كشم باز مي كني ؟
اين رسمشه نيلوفرم
من كه ازت نمي گذرم
ستارمون يادت مي ياد
دلواپسم خيلي زياد
فقط تماشا مي كني
بعد عشق و حاشا مي كني
مي گي گذشت گذشته ها
چه راحتن فشرته ها
سر به سرم كه نذاري
بگو يه كم دوسم داري ؟
نمي موني من مي مونم
ميري يه روزي مي دونم
اولا مهربونترن
اونايي كه همسفرن
اشك منم كه جاريه
نگه دار يادگاريه
مي سپرمت دست خدا
يه كم دوستم داشتي بيا
درد تمام عاشقا پاي کسي نشستنه
اين روزا مشق بچه هايه صفحه آشفتگيه
گرداي روي آينه فقط غم زندگيه
اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشکل بي ستاره ها يه کم ستاره چيدنه
اين روزا کار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه کم کبوتر شدنه
اين روزا آسمونمون پر از شکسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه
اين روزا کار آدما دلاي پاک رو بردنه
بعدش اونو گرفتنو به ديگري سپردنه
اين روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهونشون از هم خبر نداشتنه
اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفائيه
جرم تمومشون فقط لذت آشنائيه
اين روزا چشماي همه غرق نياز و شبنمه
رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه
اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پس زدن و نموندنه
مي دانم بر نمي گردي!
مي دانم كه چشمم به راه خنده هاي تو خواهد خشكيد!
مي دانم كه در تابوت ِ همين ترانه ها خواهم خوابيد!
مي دانم كه خط پايان پرتگاه گريه ها مرگ است!
اما هنوز كه زنده ام!
گيرم به زور ِ قرس و قطره و دارو،
ولي زنده ام هنوز!
پس چرا چراغه خوابهايم را خاموش كنم؟
چرا به خودم دروغ نگويم؟
من بودن ِ بي رؤيا را باور نمي كنم!
بايد فاتحه كسي را كه رؤيا ندارد خواند!
اين كارگري،
كه ديوارهاي ساختمان نيمه كاره كوچه ما را بالا مي برد،
سالها پيش مرده است!
نگو كه اين همه مرده را نمي بيني!
مرده هايي كه راه مي روند و نمي رسند،
حرف مي زنند و نمي گويند،
مي خوابند و خواب نمي بينند!
مي خواهند مرا هم مرده بينند!
مرا كه زنده ام هنوز!
(گيرم به زور قرص و قطره و دارو!)
ولي من تازه به سايه سار سوسن و صنوبر رسيده ام!
تازه فهميده ام كه رؤيا،
نام كوچك ترانه است!
تازه فهميده ام،
كه چقدر انتظار آن زن سرخپوش زيبا بود!
تازه فهميده ام كه سيد خندان هم،
بارها در خفا گريه كرده بود!
تازه غربت صداي فروغ را حس كرده ام!
تازه دوزاري ِ كج و كوله آرزوهايم را
به خورد تلفن ترانه داده ام!
پس كنار خيال تو خواهم ماند!
مگر فاصله من و خاك،
چيزي بيش از چهار انگشت ِ گلايه است،
بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر مي ميرم،
كه دل ِ تمام مردگان اين كرانه خنك شود!
ولي هر بار كه دستهاي تو،
(يا دستهاي ديگري، چه فرقي مي كند؟)
ورق هاي كتاب مرا ورق بزنند،
زنده مي شود
و شانه ام را تكيه گاه گريه مي كنم!
اما، از ياد نبر! بيبي باران!
در اين روزهاي ناشاد دوري و درد،
هيچ شانه اي، تكيه گاه ِ رگبار گريه هاي من نبود!
هيچ شانه اي!?
رفتي،
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!
تو صداي مرا نشنيدي
هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم...
تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،
ولي فتيله فانون نگاهت را پايين كشيدي!
من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،
و بي چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
و مي خندند!
عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!
اما چه فايده؟
هيچكس از من نمي پرسد،
بعد از اين همه ترانه بي چراغ
چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره اين من و ُ
اين تاريكي و ُ
اين از پي كاغذ و قلم گشتن!
گفتم : « - بمان!» و نماندي!
اما به راستي،
ستاره نياز و نوازش!
اگر خورشيد خيال تو
اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،
اين ترانه ها
در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟?
اگر به حجله آشنايي،
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي
و عده اي به تو گفتند،
كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نكن!
تمام اين سالها كنار ِ من بودي!
كنار دلتنگي ِ دفاترم!
در گلدان چيني ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودي و من با تو بودم!
مگر نه كه با هم بودن،
همين علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهاي نو سروده باران و بسه را
براي تو خواندم!
هر شب، شب بخيري به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوي سكوت ِ خوابهايم شنيدم!
تازه همين عكس ِ طاقچه نشين ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقايق تنهايي ِ من بود!
فرقي نداشت كه فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِانزواي اين روزهاي من نشو،
اگر به حجله اي خيس
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي!?
دقيقاً 1 سال از آخرین فصل زندگیم هم گذشت
تا امروز به قولم عمل كردم
کلمه فصل همیشه این بیت رو تو ذهنم تداعی میکنه
ما برای وصل کردن آمدیم
نی برای فصل کردن آمدیم
داشتم به آهنگ گوش می کردم دیدم جالبه ... هر کی می آد و دو سه روزی مهمون دلمونه و بعد میره دوباره من می مونم و تنهائی و بازم تکرار و تکرار و تکرار حالا تا کی نمی دونم ولی هر چی باشه از زندگیم خیلی راضیم ولی آینده .........
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه خويش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم، تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زينهمه خواهش بيجا و تباه
همه چیز تموم میشه و سه تا چیر باقی میمونه
تجربه و خاطره و گذر عمر
وقتی به گذر عمرم نگاه میکنم می بینم که ..... کاش هنوز 15 سالم بود تا اشتباهاتم رو تکرار نمی کردم ولی اینم می دونم 5-6 ساله دیگه هم به میگم کاش 25 سالم بود تا اشتبا......
سالهاس که سنگینی گذر ثانیه ها روی دوشم حس میکنم
چه آسون میشه ما رو کشت
به خاطره همین دیگه بوم خاطراتم رو روبروی نقاش نمی ذارم
تا به آرامی آغاز به مردنم کنم .
در این آموزش قصد دارم سه روش جالب برای افزایش امنیت فایل ها در ویندوز به دوستان معرفی کنم .
یکی از نشانههای تنبیه، قهر است که افراد در
مقابل رفتارهای دیگران به صورت
یکی از شکلهای دیداری (ارتباط نداشتن)، چشمی، کلامی (قطع کلام) بروز میدهند که میتواند ریشه در زندگی بدوی یا اولیه
افراد داشته باشد.
قهر استرس زا است:
به گفته دکتر رزاقی، قهر و عوامل ایجاد آن استرسزا هستند. اغلب
افرادی که سعی میکنند با توسل به
قهر به سمت خواسته خود قدمی مثبت بردارند متحمل استرسهای
زیادی میشوند.
مردها کمتر قهر میکنند:
اما شاید برای شما جالب باشد اگر بدانید برخی مردان در برابر
این واکنش طبیعی انسان که جنسیت
نمیشناسد موضع گیریهایی دارند. به این ترتیب که وقتی
در موقعیتی قرار میگیرند که واکنش قهر را میطلبد با تصور اینکه این عمل متناسب با زنان است از اعمال آن خودداری میکنند.
دکتر رزاقی در رابطه با چنین اعتقاداتی میگوید: “قهر در هر دو جنس
طبیعی است اما شواهد عینی نشان
داده است که قهر بیشتر در زنان دیده میشود، هر چند
که تحقیقات منسجمی در این رابطه وجود ندارد اما اغلب زنان برای احقاق حق بیشتر از این رفتار استفاده میکنند.”
شاید یکی از علتهای مهم این تفاوت به نوع نگرش این دو جنس بر میگردد. اغلب مردان قهر را یک ضعف تلقی میکنند در حالی
که زنان این گونه به آن نگاه
نمیکنند. به طور معمول بر مردان قانون همه یا هیچ حکم فرما است، یا رابطهای را قطع میکنند یا به آن ادامه میدهد
اما زنان این طور نیستند.
دکتر رزاقی هم با تایید این موضوع میگوید: “در بسیاری از موارد
مردان غریبه پس از یک دعوای
اتفاقی با هم دوست و رفیق شدهاند اما خانمها برعکس. از
سویی دیگر به نظر میرسد چون ارتباط کلامی در خانمها قویتر است درنتیجه آنها بیشتر از قهر استفاده میکنند چرا
که قهر روندی است که نشان میدهد
ارتباط به طور کامل قطع نشده و دوباره آشتی اتفاق میافتد که در این ارتباط و تعامل دوباره ارتباط کلامی کمک کننده
است اما چون مردان به طور معمول
در ارتباطات کلامی ضعیفاند رابطه را قطع میکنند یا ادامه میدهند و رابطه حد واسطی به نام قهر نمیشناسند.”
قهرت را درمان کن:
هیچ فکر کردهایم ما یا دیگران چرا قهر میکنیم؟ لطفا این
موضوع اگر برایتان مهم نیست سعی
کنید مهم باشد چرا که بیش از دیگر آزاری شما را آزار میدهد.
دکتر رزاقی درباره افرادی که بیشتر قهر میکنند، میگوید: “این افراد احتیاج به مطرح شدن، حل مشکلات یا جلب توجه دارند
و بسیاری از مواقع از نداشتن
اعتماد به نفس رنج میبرند. در حالی که این قهرها راه درمان دارد و اگر نمیخواهید بیش از این دوستان و آشنایان خود
را از دست بدهید و میخواهید
کمتر خودتان را آزار بدهید دست به کار شوید و از این داروها برای درمان قهر استفاده کنید:
۷ توصیه پایانی:
۱٫ قوه
شناخت خود را نسبت به عوامل تنبیه دیگر بالا ببرید و بدانید قهر به تنهایی چارهساز نیست. برای مثال پاداش و امکانات
را حذف کنید.
۲٫ از روشهای
ارتباطی جایگزین برای اعلام احساس و نظر خود استفاده کنید.
۴٫ مهارتهای
کلامی خود را تقویت کنید.
۵٫ چون
افراد درونگرا ارتباط کلامیشان ضعیفتر است به نسبت بیشتر از قهر استفاده میکنند پس یکی از راهکارها افزایش
تعاملات اجتماعی است.
۶٫ به
دیگران هم برای ابراز نظر و احساس اجازه بدهید. شاید دیگران حرفی برای گفتن دارند
که موجب رفع قهر میشود.
۷٫ افکار
و رفتار منفی را کمکم دور بریزید و بیشتر به موضوعهای مثبت فکر کنید.
۱٫ موضوع
قهر را برای طرف مقابل مشخص کنید.
۲٫ از قهر
در جمع استفاده نکنید.
۳٫ راه
آشتی را باز بگذارید و هر چیزی از دهانتان بیرون آمد، نگویید.
۴٫ قهر
نباید طولای مدت باشد چون از میزان تاثیرگذاری آن کم میشود.
۵٫ اگر
موضوع قهر برای طرف مقابل مهم نیست قهر چاره کار شما نیست.
۶٫ در قهر
و آشتی به ویژه در رابطه مادر و فرزندی، والدین بلافاصله عذرخواهی
مکرر کودک را نپذیرند. چرا که این امر موجب تکرار رفتار غلط و تقویت عذرخواهی مکرر و درنتیجه اصلاح نشدن رفتار
نامناسب و درنهایت کاربرد نامناسب
قهر از سوی والدین میشود، البته در نپذیرفتن عذرخواهی هم زیاده روی نکنید.
آیا شما هم از آن دسته افرادی هستید که از زندگی جنسی خود لذت
نمیرید؟
همین امشب ۱۵ دقیقه
زمان
بگذارید و در این مورد با همسر خود بحث و گفتگو کنید .بهتر است پس از شام و قبل از خاموش
کردن چراغها اینکار را انجام دهید.
خجالت را کنار بگذارید و کمی جسارت به خرج دهید. بهتر است از همسر خود بپرسید که به چه کاری بیشتر علاقه
دارد.مطالعات در سال ۲۰۰۸
نشان دهنده این است که افرادیکه در این مورد با همسر خود صحبت میکنند کمتر دچار
انفعال در راوبط جنسی خود می شوند
.
www.asheghi4u.net
مطالعات انجام شده در دانشگاه هاروارد نشان میدهند که زنانی که احساس زیبایی و جذابیت دارند
بیشتر از روابط خود
لذت میبرند.در یک نظر سنجی یبش از ۲۰ درص از زنان عنوان کردند که خجالت مانع از لذت
بردن انها میشود و انان از بعضی ا قسمتهای اندام خود راضی نبوده و احساس بدی در باره ان داشتند.
این کار باید همانند مسواک زدن برای شما به صورت عادت در بیاید که هنگامی
که از یکدیگر جدا میشوید , یکدیگر را ببوسید. این کار تاثیر بسزای د ر ایجاد صمیمیت و شور و نشاط در طول روزتان
میشود.
صبح ها کمی در رختخواب متنظر بمانید .
به جای انکه
با شنیدن صدای زنگ ساعت با یک پرش از جا بپرید و از رختخواب بیرون بیائید بهتر
است کمی در رخخواب مانده و یکدیگر را نوازش کنید . اینکار ممکن است فقط ۳۰ ثانیه زمان ببرد اما تاثیری که
نگاه کردن به یکدیگر
و
نوازش دارد قابل بیان نیست
.
www.asheghi4u.net
الن بارت نویسنده کتاب یوگا و روابط جنسی میگوید ذهن بیش از یک میلون نفر از مردم هنگام مقاربت در جایی غیر از
مکانیست که در آن بسر
میبرند
سعی
کنید با کمک یوگا یاد بگیرید که چگونه بتوانید ذهنتان را متمرکز کنید و در یک مکان
احسات جسمی و روحیتان را متوقف کنید.
این یک روش بسیار زیرکانه است که هنگامیکه برای عمل مقاربت اماده میشود از
لباس های زیر زیبا استفاده کنید.
یک دکتر غدد و
استادیار بالینی در یکی از
دانشکده
های پزشکی میگوید بهترین زمان برای عمل مقاربت صبح است. افراد تمایل بیشتری به
مقاربت در صبح دارند, که اینکار باعث مشود هورمون اکسی توسین در بدن شما رها شود و شما تمام طول روز را با روحیه و
انرژی به کار خود ادامه
دهید و علاوه بر این صبح ها میل جنسی شما برانگیخته تر است. www.asheghi4u.net
در هم برهمی بعضی از اتاقهای خواب مانع تمرکز و لذت بدن از عمل جنسی میشود.
توصیه
میکنیم اتاقتن را مرتب کنید و سعی کنید اتاق خواب و اتاق کارتان را از یکدیگر جدا
کنید.
Power By:
LoxBlog.Com |